ميرزا أحمد الآشتياني
20
طرايف الحكم يا اندرزهاى ممتاز ( فارسى )
حتّى تأتيني بمنى إنشاء اللّه ، قال فأتيته بمنى و النّاس حوله كأنّه معلّم صبيان هذا يسأله و هذا يسأله ، فلمّا قدمت الكوفة ألطفت لامّي و كنت أطعمها وافلي ثوبها و رأسها و أخدمها ، فقالت لي يا بنيّ ما كنت تصنع بي هذا و أنت على ديني ، فما الّذي أرى منك منذ هاجرت فدخلت في الحنيفيّة ؟ فقلت : رجل من ولد نبيّنا أمرني بهذا ، فقالت هذا الرّجل هو نبيّ ؟ فقلت لا و لكنّه ابن نبيّ ، فقالت يا بنىّ ! إنّ هذا نبيّ ، إنّ هذه وصايا الأنبيآء ، فقلت يا امّه إنّه ليس يكون بعد نبيّنا نبيّ ولكنّه إبنه ، فقالت يا بنيّ ! دينك خير دين أعرضه عليّ ، فعرضته عليها فدخلت في الإسلام و علّمتها فصلّت الظّهر و العصر و المغرب و العشآء الاخرة ، ثمّ عرض لها عارض في اللّيل فقالت يا بنيّ ! أعد عليّ ما علّمتني ، فأعدته عليها فأقرّت به و ماتت ، فلمّا أصبحت كان المسلمون الّذين غسّلوها و كنت أنا الّذي صلّيت عليها و نزلت في قبرها . [ الحديث 845 بر الوالدين ] و فيه أيضا : في ذلك الباب ، عن جابر ، قال : سمعت رجلا يقول
--> من آمدى تا آنكه در منى نزد من آئى بخواست خداوند ، گفت در منى خدمت صادق ( ع ) رسيدم در حالى كه مردم اطراف او نشسته بودند گويا آن حضرت معلم كودكان است ، هر كدام سؤالى از حضرت مينمودند ، پس چون ( از مسافرت مراجعت كردم و ) وارد كوفه شدم نسبت بمادرم مهربانى بيشترى نمودم و خودم شخصا او را طعام ميدادم و جامه و سر او را تنظيف مينمودم و خدمت وى ميكردم ، پس مادرم ( روزى ) به من گفت اى فرزندم آن زمان كه بر دين من بودى با من چنين رفتار نمينمودى ، پس چيست علت اين لطف و مهربانى فوق العادهاى كه از تو مىبينم از زمانى كه دين خود را ترك نموده و دين مقدس اسلام را پذيرفتهاى ، پس گفتم مردى است از فرزندان پيغمبر ما كه مرا به اين مهربانى با مادر امر فرموده ، سپس مادرم به من گفت اين مرد بايد پيغمبر باشد ، گفتم نه چنين است بلكه او فرزند پيغمبر است ، پس مادرم گفت اين شخص پيغمبر است زيرا اينها سفارشات پيغمبران خداست ، پس گفتم اى مادر بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نخواهد آمد و او فرزند پيغمبر است پس مادرم گفت فرزندم دين تو بهترين دين است آن را بر من توضيح بده ، پس منهم دين اسلام را بر او بيان كردم ( او هم ) اسلام آورد ، و ( احكام ) اسلام را ( نيز ) به او ياد دادم پس نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء آخر را خواند سپس عارضهاى در شب بر او رخ داد و گفت فرزندم آنچه يادم دادى برايم تكرار كن ، دوباره گفتم پس اقرار به آنها نمود و از دنيا رفت ، پس چون صبح شد مسلمانان او را غسل دادند و من خودم بر او نماز خواندم و در قبرش پائين رفتم ( تا خودم او را دفن نمودم ) . ( 1 ) 845 - و نيز در همان كتاب و باب : از جابر روايت شده كه گفت شنيدم مردى به